داستان سرباز
دوست دیرینه اش در وسط میدان جنگ افتاده،میتوانست بیزاری و نفرتی که از جنگ تمام وجودش را فرا گرفته،حس کند.سنگر آنها توسط نیروهای دشمن محاصره شده بود.سرباز به ستوان گفت که آیا امکان دارد برود و خودش را به منطقه مابین سنگرهای خود و دشمن برساند و دوستش را که آنجا افتاده بود،بیاورد?ستوان چواب داد:میتوانی بروی اما من فکر نمیکنم که ارزشش را داشته باشد،دوست تو احتمالا مرده و تو فقط زندگی خودت را به خطر می اندازی.حرفهای ستوان را شنید،اما تصمیم گرفت برود.به طرز معجزه آسایی خودش را به دوستش رساند،او را روی شانه های خود گذاشت و به سنگر خودشان برگرداند.ترکشهایی هم به چند جای بدنش اصابت کرد.
وقتی که دو مرد با هم روی زمین سنگر افتادند،فرمانده سرباز زخمی را نگاه کرد و گفت:من گفته بودم ارزشش را ندارد،دوست تو مرده و روح و جسم تو مجروح وزخمی است.
سرباز گفت:ولی ارزشش را داشت زیرا وقتی من به او رسیدم او هنوز زنده بود وبه من گفت:می دانستم که می آیی...
می دانی?!همیشه نتیجه مهم نیست.کاری که تو از سر عشق و علاقه انجام میدهی مهم است.
سلام . به وبلاگ دانشجویان علوم آزمایشگاهی 92 اراک خوش اومدید .امیدوارم که در اینجا لحظات خوب و خوشی رو سپری کنید و از همه مهمتر اینکه نظر یادتون نره ...